یكدیگر را مسخره نكنید (اگر دین دارید)
خوش آمدید - امروز : دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
خانه » دانلود رمان » دانلود رمان بوی باران عطر خاطرات تو از نازان محمدی
https://novelcafe.ir/wp-content/uploads/2018/10/@novel_cafe.gif
دانلود رمان بوی باران عطر خاطرات تو از نازان محمدی

دانلود رمان بوی باران عطر خاطرات تو از نازان محمدی

دانلود رمان بوی باران عطر خاطرات تو از نازان محمدی

در این پست از سایت نایس رمان ، رمان بوی باران عطر خاطرات تو از نازان محمدی را آماده کردیم.برای دانلود رمان بوی باران عطر خاطرات تو از نازان محمدی درادامه مطلب با ما همراه باشید.

دانلود رمان بوی باران عطر خاطرات تو از نازان محمدی

دانلود رمان بوی باران عطر خاطرات تو از نازان محمدی

پارت اول رمان بوی باران عطر خاطرات تو از نازان محمدی :

اول بهار بود. باران نم نم بر تن تشنه ی خاك مي باريد. بوي شكوفه ی درخت ها و عطر سبزه های باران خورده مشام را نوازش مي كرد. هوا پر از ناي خاك بود و من سرمست از اين عطر نفس گير همه ی وجودم را به دست نسيم بهاري سپرده بودم. دست نوازش گر باد از ميان شيشه ی پايين آمده ی ماشين در ميان موهايم بازي مي كرد و با شيطنت آنها را در هم مي ريخت.
فقط بری یک لحظه نگاهم در آيینه چهره ام را كاويد. به اتوبان مدرس كه پيچيدم احساس كردم وارد بهشت شده ام. وه! كه چه زيبا است اين تکه از تهران؛ انگار گوشه اي از بهشت است. بي اختيار چشم هایم را براي لحظه اي بستم و نفس عميقي گرفتم. عطر نفس گير و دلپذير خاك مشامم را پر كرد و این عطر گذشته های شیرینم را به خاطرم آورد و فكرم به گذشته ها پر كشيد.
اين بهار بيست و پنج سالم تمام مي شد. چهار سال پيش ليسانسم را در رشته ی مديريت از دانشگاه تهران گرفته و بي تامل در يك شركت خصوصي استخدام شده بودم.
تقريبا زن موفقي محسوب مي شدم كه همه ی همكارانم بدون استثنا آرزوي موقعيت كاري ام را داشتند. اما افسوس كه من حسرت زندگي ساده و بي پيرايه آنها را مي خوردم. كاش من هم زندگي ساده و آرامي داشتم اما… اشك نگاهم را تار كرد.
ناگهان گوش هايم از صداي برخورد شديد دو خودرو تير كشيد. به شدت به سمت جلو پرتاب شدم و تمام مستي از سرم پريد. لعنتي! همين را كم داشتم. خدای من! همين حالا هم به اندازه ی كافي تاخير كرده بودم.
به سرعت اتومبيل را متوقف كردم و با عصبانيت از پشت فرمان بيرون پريدم.در همین حین پايم در ميان دامن لباس طوسي بلندم گير كرد و نزديك بود با سر به زمين بخورم.
نمي دانم چطور شد كه به خنده افتادم؟ شايد جادوي بهار بود يا شايد موقعيت خنده آوري كه گرفتارش شده بودم. شايد هم صورت خندان راننده هاي رهگذر !

برای خواندن رمان در کانال زیر عضو شوید.

https://t.me/joinchat/AAAAAEtkwMGHcbiEJxj_KQ

 

رمان های پیشنهادی :

دانلود رمان عاشقانه ای که برایم غیر ممکن بود

دانلود رمان تنها قدم نمی زنم از عسل سبکبار

دانلود رمان پاییز انفرادی از خاطره ق

دانلود رمان دریا به رنگ آبی

باکس دانلود
    https://novelcafe.ir/wp-content/uploads/2018/10/@novel_cafe.gif

    
    تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
    به کانال تلگرام ناول کافه بپیوندید اینستاگرام ناول کافه