برخي برده به دنيا مي آيند، ديگران برده مي شوند و باز عده اي به سوي برده داري جذب مي شوند.
خوش آمدید - امروز : شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۸
دانلود رمان : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
چاپ رمان
خانه » دانلود رمان » دانلود رمان تبسم مرگ
https://novelcafe.ir/wp-content/uploads/2018/10/@novel_cafe.gif
دانلود رمان تبسم مرگ

دانلود رمان تبسم مرگ

دانلود رمان تبسم مرگ

در این مطلب از نایس رمان ، رمان تبسم مرگ را اماده کردیم.برای دانلود رمان تبسم مرگ در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

دانلود رمان تبسم مرگ

دانلود رمان تبسم مرگ

نویسنده : سروناز زمانی

بخشی از رمان تبسم :

-کجا میریم؟

کیان جوابی نداد و کلاه ایمنی را سر نیروانا گذاشت و او را به دنبال خودش کشید .

چیزی نگفت می خواست او را به جای که خودش برای تخلیه ی درد هایش می رفت ببرد.

جای بیرون شهر بود نزدیک به بام ،معمولا خلوت بود اما وقتی برای تخلیه احساسی می رفت به هیچکس و هیچ چیز اهمیتی نمی داد .

بذار بگویند دیوانه است برایش مهم نبود . این مدت از بس داد کشیده بود احساس می کرد تار های صوتی اش اسیب دیده و صدایش ضخیم تر شده بود .

-اینجا کجاست؟

کیان نگاهی به شهر خاکستری انداخت ،اینجا برای او ته دنیا بود .

زمانی که نیروانا را نمی دید ساعت ها آنجا می نشست و سعی می کرد خانه ی نیروانا را از بین انبوه ساختمان های سر به فلک کشیده ببیند.

-ته دنیاس.

نیروانا روی سنگی نشست ، به شهر چشم دوخت ، به روزگار ؛

همگی به او بد کرده بودند می دانست که باید با این امدن و رفتن ها کنار بیاید.

مادرش را یادش می امد که به هنگام مرگ پدربزرگ نیروانا قطره ای اشک نریخته بود .

ریحانه معتقد بود که رفتن پدرش پیش خدا گریه ندارد .به نیروانا می گفت که دنیا محل گذر است و مقصد او .

می گفت مرگ هر انسانی را نباید پایان راه ببینیم .

اما نیروانا مثل مادرش قوی نبود ،می خواست باشد اما نمی توانست هرچقدر زور می زد که برای خواهرش پشت باشد طوری که هیچ وقت نبود پدر مادرش را حس نکند ،نمی توانست .

ایدای کوچولیش هم از خودش رانده بود و بچه ی بیچاره ویلان این خانه و آن خانه بود.

-جیغ بزن .انقدر فریاد بکش که صدات به اسمونها برسه . از پدر مادرت خداحافظی کن بذاربرن ، سفرشون رو ادامه بدن.

نیروانا سعی کرد حرف کیان را گوش دهد اما صدایی از حنجره اش خارج نمی شد .

کیان اولین فریاد را زد و جایی در میان فریادهایش جیغ های نیروانا هم گم شدند و خاکستر های قلب سوخته شان را باد برد که به دیوار های دود گرفته ی شهر بنشاند .

وقتی نیروانا بر می گشت کمی سبک شده بود اما هنوز خودش و کیان را مقصر می دید که چرا با رفتارهایشان این اخرها باعث رنجش پدر مادرش شده بودند .

کیان گوشی ساده اش را از جیبش در اورد چندین پیام نخوانده از صبا داشت .

نمی توانست جلوی نیروانا پیامها را بخواند .دوست نداشت حالا که او کمی ارام شده بود سبب سو برداشت نیروانا شود .
انقدر بدبختی سرش ریخته بود که نمی خواست بدبینی نیروانا را هم به لیست بلند بالا ی انها اضافه کند .

-منو ببر خونه؟

کیان سری تکان داد باید او را به خانه می برد ، باید های که علاقه ای به انجامش نداشت اصلا همه ی این باید ها بیخ گلویش را می گرفتند و راه نفسش را می گرفتند .

-باشه .

نیروانا کلاهش را سرش گذاشت و منتظر شد که مثل همیشه کیان بندینک کلاه کاسکت را برایش چفت کند.

جان به جانش هم می کردی کوچولوی لوس کیان بود .

رمان های پیشنهادی :

دانلود رمان او عاشقم نبود

دانلود رمان برای تو که نیستی

دانلود رمان همسر دهاتی من

دانلود رمان رئیس مغرور من

دانلود رمان شوهر‌ غیرتی من

کیان لبخندی زد و قفل بندینک را بست و پشت موتورش قرار گرفت ، احساس می کرد نیروانا را دارد خودش از خودش می گیرد .دوس نداشت او را به خانه ببرد .

علاقه ای نداشت از او جدا شود اما باید خودش را مجبور می کرد وگرنه مهری بانو دیگر اجازه ی ملاقات نیروانا را به او نمی داد.

خوردن باد تند به چشمانش بهانه ی که دنبال آن می گشت را به چشمانش داده بود که مردانه ببارد .

ارام با خودش زمزمه می کرد می دانست که او می شنود و پا به پایش حتی بیشتر از او خودش را با گریه هلاک می کند.

سراب رد پای تو ،کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم

که هر شب هرم دستاتو به اغوشم بدهکارم

تو با دلتنگی های من ، تو با این جاده هم دستی

تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی

تو اهنگ سکوت تو به دنبال یک تسکینم
صدای تو جهانم نیست فقط تصویر میبینم

یه حسی از تو در من هست که میدونم تو رو دارم

واسه برگشتنت هر شب در ها رو باز میذارم

تو با دلتنگی های من تو با این جاده هم دستی

تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی

اشک های نیروانا لباسش را از پشت خیس کرده بودند ، می ترسید بگوید گریه نکن ، صدایش گرفته بود می ترسید نیروانا بفهمد که او هم گریه کرده ولی برایش سخت بود که غرورش را جلوی نیروانا خورد کند .

نزدیک خانه ی نیروانا موتور را روی جک زد و بدون اینکه به نیروانا نگاه کند ، پیاده شد .نیروانا سریع کلاهش را از روی سرش برداشت و دنبال کیان کرد می خواست صورت کیان را ببیند . می مرد اگر به چشم خودش اشک کیان را می دید.

-کیان وایسا

کیان خشن دستی به صورتش کشید و زنگ در را فشرد . غذایی که برای ایدا گرفته بود به دست نیروانا داد و گفت:
-بیا برو تو هوا سرده .سرما میخوری…

2.5/5 ( 2 بازدید )
اگر خواستار حذف این رمان از سایت هستید از بخش تماس با ما در ارتباط باشید.
باکس دانلود
    امتیاز 3.00 ( 2 رای )
    اشتراک گذاری مطلب

    راهنما

    https://novelcafe.ir/wp-content/uploads/2018/10/@novel_cafe.gif

    • گوشی طرح فروشگاه گوشی طرحhttps://alinmobile.com
    • گوشی طرح آیفون گوشی طرح آیفونhttps://alinmobile.com/product-category/iphone
    • انجمن ناول کافه انجمن ناول کافهhttps://forum.novelcafe.ir/
    • تایپ رمان تایپ رمان در انجمن ناول کافهhttps://forum.novelcafe.ir/forums/%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%BE-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86.17/
    • دانلود رمان دانلود رمانhttps://novelcafe.ir/
    • انشا انشا پایه راهنمایی و متوسطهhttps://cafenomre.ir/category/%d8%a7%d9%86%d8%b4%d8%a7/
    • نمونه سوالات نمونه سوالاتhttps://cafenomre.ir/category/%d9%86%d9%85%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa/
    • جواب سوالات درسهایی از قران جواب سوالات درسهایی از قرانhttps://cafenomre.ir/category/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d9%88%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d9%88%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d8%b1%d8%a7%d9%86/
    • کافه نمره سایت درسیhttps://cafenomre.ir
    • دانلود رمان دانلود رمانhttps://romancafe.ir/
    
    تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
    به کانال تلگرام ناول کافه بپیوندید