آیا می پنداری که جسم کوچکی هستی ؟ولی درون تو جهان بزرگی نهفته است.(امام علی علیه السلام)
خوش آمدید - امروز : جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۹
خانه » دانلود رمان » دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم از فاطمه ایمانی
https://novelcafe.ir/wp-content/uploads/2018/10/@novel_cafe.gif
دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم از فاطمه ایمانی

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم از فاطمه ایمانی

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم از فاطمه ایمانی

در این پست از سایت نایس رمان، رمان فصل پنجم عاشقانه هایم را آماده کردیم. برای دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم از فاطمه ایمانی در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

نام رمان: فصل پنجم عاشقانه هایم

نویسنده: لیلین (فاطمه ایمانی)

ژانر: خانوادگی، رئال، عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات: ۵۴۶

خلاصه رمان:

عقیق که چندسالی می شد فداکارانه خودشو وقف مشکلات زندگی خواهر ها و برادرهاش کرده، بر اثر یه اتفاق کوچیک پی می بره که این میون از محبت و سادگیش سواستفاده شده و اون پاسخ مناسبی در جواب این چند سال فداکاری نگرفته و حالا که پا به سی سالگی گذاشته و با وجود دوتا نامزدی نا موفقی که تو این مدت داشته، تنهاست و نه شغل ثابتی داره و نه آینده ی تامین شده ای. اون تصمیم می گیره خودشو از این شرایط نجات بده اما انگار لازمه برای این منظور یه سری آدما و اتفاقات تو گذشته رو دوباره باهاشون روبرو شه و مرورشون کنه.

بخشی از رمان:

صدای تعارف مامان به شوهر مهناز تا اینجا هم می اومد. توی هال نشسته بودم و سعی داشتم قبل از اینکه آتیش پاره های مهناز سربرسن برگه های پخش و پلای دور خودمو به زحمت جمع کنم. این پای سنگین گچ گرفته هم یاری نمی کرد. رو زمین سینه خیز شده بودم تا آخرین برگه رو با کلی تقلا بردارم که مهناز، شانار به بغل وارد شد.

-داری تمرین شنا می کنی؟

نفس نفس زنان سرجای اولم برگشتم و با دلخوری گفتم:
-داشتم اینارو از زیر دست و پا جمع می کردم. چپ چپ نگام کردو شانار رو که با دیدنم ذوق کرده بود و دست و پا می زد زمین گذاشت. خم شد برگه رو برداشت و درحالیکه زیر لب غرغر می کرد اونو به دستم داد.

-یکی نیست بهش بگه مجبوری مگه.

شانار رو همزمان تو بغلم گرفتم و اون به عادت همیشه صورتشو تو انحنای گردنم فرو برد. بوسه ی کوتاهی رو موهای مجعد بورش زدم و همزمان دنبال اون یکی شون گشتم.

-پس شایلین کجاست؟

ساک وسایل بچه هارو کنار خودش روی زمین گذاشت و نفسی تازه کرد.

-پیش مامان رامین موند .نمی تونستم هردوتاشون رو که با هم بیارم.

-آقا رامین چرا نیومد تو؟ گره روسری شو باز کرد و با پرش خودشو باد زد.

مطالب پیشنهادی:

دانلود رمان دوک منهتن

دانلود رمان من به تو دل دادم

دانلود رمان این حقم نیست

امیتاز شما به این رمان چند ستاره است؟

0

https://novelcafe.ir/wp-content/uploads/2018/10/@novel_cafe.gif


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
به کانال تلگرام ناول کافه بپیوندید اینستاگرام ناول کافه